تبليغاتX
کال ترین شکل زیستن
شعر و دیگر هیچ...
 
                                                                                                     : برای او


به گاه کل کشیدن ماه

در نقره فام چله بزرگ

غمخند زرد پاییز

به تاراج می رود

اکنون

نگاه سرد زمستان

در انتظار دست های گرم آدمک های برفی ست

در این زمهریر بی لبخند

*

به کنجی خزید ماه ...

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در چهارشنبه سی ام آذر 1390  |
 
پیراهن ام را

به قرصی نان فروختند

نابرادرانی تنی،

اکنون

محکوم به تهمتی ابدی

در دسیسه یی خونین،

آه!

از دست این برادران ناتنی...

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در سه شنبه پانزدهم آذر 1390  |
 مرگ شاعر
شاعر

روبه روی قفس بی پرنده ایستاد

با لبخندی

پنجره را گشود

سیگاری آتش زد

بر صندلی نشست

و آرام

به خوابی عمیق رفت...!؟

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390  |
 چه فرقی می کند
چه فرقی می کند                                              

وقتی قرار باشد

درختی را

به زمین بیفکنند

بی هوا باشد

یا با قراری قبلی

با اره باشد یا تبر،

هراسی نیست

که جوانه ها

در هیات پرنده گانی سبز

در ناگهان سقوط

آسمانی فراخ را تجربه می کنند...

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390  |
 کابوس قفس

ماشه را بچکان

چشم هایت را ببند

و به درخت شلیک کن

شاید

پرنده یی را

از کابوس قفس

رها کرده باشی...!

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389  |
 یازده ترانه به لهجه ی پرنده و باران در یازدهمین ماه سال

1)

جهانی

در من دوید

این پلنگ گرسنه

هنوز گله ی گوزن

از نفس نیفتاده ست...

2)

کف های دریا

تمبر یادبود صخره های ساحل اند

پست می شوند

 به نشانی جاودانگی...

3)

در چشم های تو

زنی راه می رود

که بر شانه اش

پرنده یی

جا خوش کرده است

گنجشک لال ات کجاست؟

دزد دریایی من!

4)

اشک ها

سربازانی فراری اند

که در پاییز

عاشق شده اند

لبخند ها اما

خسته ترین سربازان اند

باز گشته از نبردهایی دشوار...

5)

این گلوله ها

راه قلب مرا

خوب می دانند

افسوس!

دشمنانم

در خوابی زمستانی اند....

6)

پرنده یی

که از خورشید می خواند

پنجره یی ست

که در چشم های صبح

شکفته می شود...

7)

درخت

با پرنده آغاز می شود

تو

با باران

کافی ست

لحظه یی

به یاد آوری

شانه های خیس ام را...

8)

چتر و

باران

بهانه های خوبی

برای عاشقی اند...

9)

گوزن ها

به شلیک شکارچی

رم نمی کنند

می ایستند استوار

و به تنومندترین درخت جنگل

فکر می کنند...

10)

آن قدر

قد کشیده یی

که بر شانه ات

پرنده یی بنشیند

تا تلخی این قصه را

به خوابی شیرین

چنان برآشوبد

که صدای نفس های خسته ی تفنگ

سایه ی تبری شود

برای تباهی جنگل

*

آه شهرزاد من!

بگذار قصه ها

در قار قاری بی دریغ

به پایانی خوش بینجامند...

11)

نگاه ترسناک پدر

در کابوس پرواز پرنده یی اسیر،

در قفس

به دست کودکی بازی گوش

باز مانده است...


|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در یکشنبه هفدهم بهمن 1389  |
 ...!؟
چاقویی

گلوی آب را می درد

رویای ماهی ها

گل آلود می شود...

|+| نوشته شده توسط احمد صوفی در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389  |
 
 
بالا