تبليغاتX
کال ترین شکل زیستن
کال ترین شکل زیستن
شعر و دیگر هیچ...
...و آتشی

که در چشم های تو بود

به خاکستر نشست،

دیشب

درخت ها

خواب تبر دیده اند...!؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط احمد صوفی |
حالا اگر

به بهانه ی حضور شب پره یی

چراغی کشته شود

خیالی نیست

که بانگ خروسان

نزدیک است...

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط احمد صوفی |

به کمینگهِ ابرهای سیاه

می خزد ماه

چون لاک پشتی پیر

در میان توده های شن

که ستاره ها امشب

در بغض فروخورده ای

خاموش مانده اند...!؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط احمد صوفی |

سایه ها

در چشم آفتاب

تحقیر می شوند،

یادش بخیر

روزهای ابری...

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط احمد صوفی |

شکست شاخه ها

به دست باد

چیز غریبی نیست

وقتی

نگاه گرسنه یی

به تیغه ی تبر

خیره مانده است...!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط احمد صوفی |

شب های ابری

جنگل

در سکوت اندوهناک پلنگ

زوزه می کشد...!؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط احمد صوفی |
دیگر

طعم سبز سیب و

عطر بوسه های سرخ

از یاد رفته است

و آن پرنده ی کوچک

که زخم قلب تو را می خواند

کز کرده در گوشه ی قفس.

*

اکنون

گلوی ام از پرنده تهی ست

بیا و

حنجره ام را

به بادها بسپار...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط احمد صوفی |
در عقیق روشن چشمان ات                                              :برای احمد هراتی

زلال تر از

هزار خورشید بامدادی

به خاک می نشینم،

تاریک وار  می گذرم

از خاک عبوس سرد

بی بوسه بر کران روح بی کرانه ات

با سینه ای عریان

و زخم عمیقی در قلب

*

عزیز می شوی

در کنعان بازوانی پر خواهش

تا مکر مکرر برادران،

و من

کور می شوم

در سالیاد آخرین خاطره ات

به گاه واپسین خون پیراهن...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط احمد صوفی |
روزی

از این آسمان...

فریاد ناتمام کلاغی پیر

در شعله های مقدس گندم زار،

کدام آبی؟

کدام نجوا؟

کدام ممکن؟

*

سرفه ی مترسکی ژنده پوش

بر خاکستری پراکنده...؟!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط احمد صوفی |
تبرها

به رقص درآمده اند

و شب

سراسر صدای زنجره دارد،

ریشه ها

از یاد رفته اند.

*

بغض ها

فریاد بلندی شده اند

در بازتاب هق هق چشم ها

در فضای مبهم رنگ ها

و دست ها

پرواز کبوتریست سپید

که مشت شدن را

به خواب دیده اند.

*

آینه ها

انعکاس شبی سیاه اند

در دهلیزهای بینایی

و چشم ها

در انکسار رنگ ها

یارای دیدن ندارند.

*

تصویر مبهم خورشید

در میان ابرهای سرگردانی

کسوف بارز روشنی ست،

اما درخت ها

استوار ایستاده اند

وگویی

خیال افتادن ندارند...!؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط احمد صوفی |
کژدمی سیاه

در آتش سرخ پیرامون،

سر در میان بال

پرنده ای

در انتهای پهنه ای آبی،

شاخ گوزنی پیر

در تن درختی سالخورد

پنجه ی گرسنه ی گرگی ست

که دور از چشم پلنگ

بر ماه

چنگ می افکند

*

اکنون

خاکستری سرخ

به آهنگ نا خوش باد

بر فراز آشیانه ای....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط احمد صوفی |
آنجا

پشت عقربه ی بزرگ ساعت

زمان

در ولنگاری کسالت آور عصر

طناب پوسیده یی ست

که با نفس های بریده ی زنی بدنام

به شماره می افتد،

اشک ها که لغزیدند

لبخندها

پروانه یی می شوند زخمی

تا ارتفاع آسمان

گره بزند

حوصله ی پرنده را

به وحشت ناگزیر پرواز

*

طناب پوسیده و

اجاق کور و

خانه ی تاریک،

آه! از این دلواپسی

که ضجه می زند

به یاد خاطره یی دور

مرد بندباز

در کوچه پس کوچه های شهریور

*

اینجا

زمان

بی تاب لحظه های آشفتگی ست

لرزش ناگهانی چشم ها و دست ها

قطره های سرد عرق

و چای نیم خورده یی کنار راحتی

که سالهاست

از یاد رفته است...

       

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط احمد صوفی |
یلدا شبی ست                                                            :برای کوچک جنگلی

گویی

مرده است چراغی به باد

و به یلدات

بَر شود

خورشیدی از کرانه ی غیب

و اندیشه ات

چه گَرم

حادثه ای ساخت

طلوع جنگلی زرد را...

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر 1387 توسط احمد صوفی |

... و قطار می رود

با خاطراتی کهنه

در واگن های بی شمارش،

در این ایستگاه مه آلود

چه مانده است به جا؟

نه چشمی به انتظار

نه دستی برای تکان دادن

این دود ممتد و

این موی سپید ،

و لرزش استکان چای در دست های من

بعد از سالیانی دراز

*

اکنون

مسافرانی غریب

با چمدان هایی بزرگ

به انتظار قطاری نشسته اند

که سال هاست

از این ایستگاه متروک رفته است...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط احمد صوفی |

...لب هام

نام تو را که می خوانند

ستاره ها

تشنه ی نور می شوند.

تا شبانه های من

و عاشقانه های شعر تو

فقط درخت فاصله ست

تبر

اندیشه ی منحوس آدمی ست

وقتی که نام تو و ستاره ی من

یادگار اولین عاشقانه هاست

و من درخت می شوم

تا با هوای تو

عاشق شوم

و بغض نشکفته ی گلبرگهای جوان

با جستاره های شعر من

به گُل بنشیند

*

به گل می نشینم

تا چله نشینی آرزوهایی سبز

تا شکوفه زدن

تا شکفته شدن

تا پرنده شدن

دست هایم

ارزانی تبر...؟!

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط احمد صوفی |
وقتی درخت

در تهاجم تبرهای سرخ

از پرنده تهی می شود

باید

دست به دامن همان ابلیس کوچک بی قواره شد

گلی اگر نشکفت

چیز بعیدی نیست.

*

وقتی که بوی انتظار هم آغوشی

از چاک پیراهن کولیان باکره لبریز است

باید

بر گاهواره هایی خالی از مسیح

به فاتحه نشست

و در شب آشوب لحظه ی رخوت

مرگ مریم معصوم را

خاطره ای کرد

در گوش هر چه نخل

لبی اگر گزیده نشد

چیز بعیدی نیست.

*

وقتی که خواهران اردیبهشتی زمین

به تماشای پرواز کبوترانی سبز

آسمان کبود را

نفرین می کنند

باید

از مشت های گره کرده هم

انتظار گندم داشت

جوانه ای اگر نرست

چیز بعیدی نیست.

*

وقتی که قلب پرنده از تپش ایستاد 

قلب درخت

گر می گیرد

از بی پرنده گی لحظه های سبز

و من

به احترام مریم و گندم

تنها تو را

به یاد می آورم

ای عصیان فرو خفته ام

آزادی...؟!

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط احمد صوفی |
1)
 
فقط همین

مشت پری که به جا می ماند

برای پرنده شدن

قفس را باید شکست.

2)

دست های مه آلود

و گونه های تهی شده ام

گورهای تاریک اند.

3)

آهوان می رمند

از بیشه های چشم انت

دیگر از محاق ترسی نیست

که پلنگ ها

به عیادت آهوان آمده اند...؟!

4)

به آسمان ام

ستاره سنگ می شود

و آیینه

سینه ی جوشن

زمین دندان می نماید

و خورشید

جباری می شود

با هیاتی غریب

دوباره

اما من...؟!

5)

هر روز

در سرخی آخرینِ خورشید

به جای مسیح

به صلیب ام می کشی

و خاکستر تمام فرشته گان را

بر سرم که ریختی،

پشت می کنی
 
به خدایانِ سنگی ات

و من
 
تازه می فهمم

آن تبر ازآنِ که بود

بر دوش ابراهیم...؟!


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط احمد صوفی |
ماهِ نو

در بزمِ شاعری افسرده

فسونِ فانوسکِ شبِ یلداست

چراغ را

فراتر گیر!

هنوز هم نفس می کشد

خنیاگرِ خفته ی خورشیدِ بامداد...!؟

                                                                            17 خرداد 87

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط احمد صوفی |
ماهی ها

در خون شنا می کنند

و رودخانه ها

پوشیده از پَر اَند

شلیکی دیگر

و ماهی ها:

پرنده ای دیگر

به ما خیانت کرد...!؟

                                                                          ۱۵شهریور۷۳

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 توسط احمد صوفی |
شهرزاد!

به خواب قصه ات برگرد

در فصل بی مریم باغ

قصه ازکدامین داغ ؟

تنها

گریه مویه های تو

بر نعش کبوتران سپید؟

آه چشم روشنی قصه های زمین!

سرمه دان پولکی ات را

به ابرها بسپار

ناودان های خشک

در حسرت قطره ای

چشم به آسمان دوخته اند.

*

در ابری ترین کوچه های شهر

پرنده ای نیست

تا آوازی بخواند

و هیچ چتری

بی اجازه ی باران و خورشید

گشوده نخواهد شد.

و من امشب

چشم در چشم تو

در خواب قصه ات غرق می شوم

یا به خواب خورشید می روم.

*

شهربانوی قصه های پاییزی

شهرزاد!

به خواب قصه ات برگرد...

                                                                  

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط احمد صوفی |
تمام سنگ ها

نوزادانی بوده اند شاید

که کفر گفته اند

در رحم مادرانشان....؟!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط احمد صوفی |

 

و مرگ

پرنده ای ست بزرگ

گرفتار

در مشت من

پرنده که پرید

خورشیدم را

سر بریدند...؟!

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط احمد صوفی |
محاق ماه

در سترونی سرد

آسمان

از ستاره تهی ست

خورشید

مسیحی ست

که شب

به صلیب اش کشیده است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط احمد صوفی |
...پرچیدن پرنده های کوچک اسیر

روبروی آسمان باز

و حکم این است:

تو آزادی

اما بمان

جنگل پلنگ دارد.

*

تنگ بلور تنگ

و رقص قرمز ماهی ها

در رویاهای خیس دریا

و حکم این است:

تو آزادی

اما بمان

دریا نهنگ دارد.

*

آوار آرامش و سکوت

در ذهن جنگل انبوه

صدای چکمه های زرد

و پرنده های پریشان

هراسناک

و حکم این است:

تو آ...

آهسته تر

انسان تفنگ دارد...؟!

                                                              ۲۱ خرداد ۸۶

                                                                                                           

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مهر 1386 توسط احمد صوفی |

گرسنه ترینِ‌ پرنده گان

نام ات را

از لبان ام بر می چیند

شکفته که می شوی

از لبان خون آلودت

فقط ترانه می تراود و بس...  

 

       

                                       

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط احمد صوفی |
...سنگ ها

در دهان ام بود

که گنجشک ها پریدند

مشت ام را

از کلمه تهی می کنم

چشمان خالی مترسک ها

روبروی سکوت گندم زار...؟!

                                         ۱۸/فروردین/۱۳۸۶

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط احمد صوفی |

 

                                                                        : به فرزاد مرادقلی

 

 

داس های شکس ته

دست های خ

               و

               ن

              ی                          

و دیس های تهی مانده از

خوشه های زرد

پرنده ها

به قامت گندم

صلیب شدند

و شاعری نسرود...؟!

 

 

                                    ۱۵ مرداد ۱۳۷۳

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط احمد صوفی |
قالب وبلاگ