شهرزاد!
به خواب قصه ات برگرد
در فصل بی مریم باغ
قصه ازکدامین داغ ؟
تنها
گریه مویه های تو
بر نعش کبوتران سپید؟
آه چشم روشنی قصه های زمین!
سرمه دان پولکی ات را
به ابرها بسپار
ناودان های خشک
در حسرت قطره ای
چشم به آسمان دوخته اند.
*
در ابری ترین کوچه های شهر
پرنده ای نیست
تا آوازی بخواند
و هیچ چتری
بی اجازه ی باران و خورشید
گشوده نخواهد شد.
و من امشب
چشم در چشم تو
در خواب قصه ات غرق می شوم
یا به خواب خورشید می روم.
*
شهربانوی قصه های پاییزی
شهرزاد!
به خواب قصه ات برگرد...
|
+| نوشته شده توسط
احمد صوفی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387
|